بی خوابی و خاطره کودکی بابا
امشب داشتیم از رفتارات تو پارک صحبت میکردیم و غش غش میخندیدم و قربون صدقت میرفتیم که نمیدونم چی شد از کجا به خاطرات بچگی بابا رسیدیم
بعدهم کلی در مورد آینده شما حرفیدیم
انقدر این حرفا ذهنمو درگیر کرد که بد جور خوابو از سرم پرونده هر چی فکر کردم دیدم فقط با نوشتن آروم میشم
و اما خاطره بابا : میگفت سوم ابتدایی بودم گونیا لازم داشتم یه 10 تومنی از جیب بابا برداشتم رفتم گونیا خریدم وقتی بابام دید گفت از کجا آوردی گفتم از جیبت برداشتم بابا هم گونیا رو جلو چشمم شکست و گفت بار آخرت باشه دست کردی جیبم
منکه بعد از شنیدنش دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم ولی بابا احسان میگه اتفاقا بابام بهترین کارو کرد بمن درس داد که برای بدست آوردن هر چیزی باید سختی کشید راحت ترین راه همیشه بهترین راه نیست
درسته کار بابا احسان بد بود ولی خب آخه یه بچه سوم ابتدایی انقدر که ذوق و استقلال خرید گونیا رو میکنه هیچوقت نمیتونه متوجه چنین نتیجه ای (که بالا نوشتم) بشه
به بابا احسانم گفتم اینو الان نتیجه میگیری ولی اون موقع میدونی چقدر تو روحیت اثر گذاشته اون موقع فقط فهمیدی بدون اجازه بابا نباید دست تو جیبش کرد ولی دیگه متوجه این جمله های فلسفی نشدی که :|
حالا اصرار از بابا انکار از من :| 
اینجا بود که کلی سوالای جورباجور ذهنمو درگیر کرد که نکنه احسانم با رفیقم اینجوری برخورد کنه به بابا هم گفتم اگه بخوای با عارف اینجوری رفتار کنی میری خونه بابات :))
کلا پسرم یه چیزی رو بگم که بدونی البته زمانیکه شما اینجا میای دیگه انقدر ماشالا بزرگ شدی که میتونی مطالبو بخونی و بفهمی ولی در کل روش تربیت منو بابات با هم فرق داره نمیدونم بابت این موضوع متاسفم باشم یا خوشحال
خب احسان خیلی جدی و مردونه باهات برخورد میکنه طوریکه بعضی اوقات مجبورم میکنه بهش یادآوری کنم شما پسملی فقط یکسالو 3 ماهته
من میگم به وقتش خودش میفهمه چی خوبه چی بد فعلا بچگیشو بکنه ریختو پاششو بکنه بابا میگه براش عادت میشه دیگه نمیتونی بعدا بهش بفهمونی
واقعا نمیدونم چی درسته چی غلط !!!
برای همین گاهی اوقات کاری به تربیت کردن همدیگه نداریم فعلا که داریم مدارا میکنیم تا ببینم لازم بشه میریم دکتر روانشناس ببینم علم و تجربه کاری دکتر چی میگه ....


بی خوابی و خاطره کودکی بابا 

