سفر شمال
1. سه شنبه 18 شهریور راهی ساری شدیم اول قرار بود با خاله الهام اینا بریم اصفهان که بابا گفت الان اونجا خیلی گرمه مناسب نیست بریم شمال بهتره در ضمن ویلای خالی هم سراغ دارم که گفتن این جمله آخر ما رو قلقلک داد به سمت شمال 
2. تو راه رفتن خیلی خیلی آقا بودی و اصلا اذیت نکردی و از اونجائیکه قبل از سفر بفکر راحتی شما نوگلی خونه بودیم براتون صندلی ماشین گرفتیم ( از یکی از همسایه ها بعنوان قرض گرفتیم که ببینیم چطوره اگه خوب بود بخریم ) و از چند روز قبل از سفر گذاشته بودمش گوشه خونه شما رو مینشوندمش توش تا بهش عادت بکنی و قبول کنی تو ماشین هم توش بشینی که خدا رو شکر مثمر الثمر بود و کلا رفتن رو تو صندلی ماشینت سپری شد و فوق العاده راحت بود
3. وقتی ویلا رو گرفتیم که مسافتی بس عظیم رو طی کردیم بابا به همراه دوستش رفت دریا و منو شما مرد کوچولوی خودم تنهای تنها تو ویلا بودیم هنوز خاله اینا نرسیده بودن تو راه بودن وای که چقدر اون موقع ترسیده بودم فقط سفت چسبیده بودم بهت
آخه از تو اتاقا صدا میومد خو :| تا اینکه بعد از 45 دقیقه بابا پیداش شد رفته بود شهر رو دور بزنه ببینه چیا داره تا جاشون رو یاد بگیره
4. اولین باری که شما و یزدان خان رفتین دریا و آب بازی کردین کلی صفا داشت فقط شما دوتا وروجکارو نگاه میکردیمو غش غش به کاراتون میخندیدیم انقدر ماتو مبهوت و ذوق زده بودین که آدم با دیدینتون به وجد میومد ولیییییی هر جفتمون دوربینارو خونه جا گذاشته بودیم و متاسفانه هیچ عکسو فیلمی ازشون نداریم
و بعد از اون هر باری هم رفتیم دریا مثل اون موقع بازی نکردید تاسف ما رو هی بیشتر میکردید 
5. باغ وحش بابلسر رفتیم و اونجا انواع اقسام توتوها رو داشت که خیلی خیلی قشنگ بودن خدایا بابت این همه سلیقه و ظرافتت شکر ، و شما هم حسابی اون روز رو خوش گذروندی و میرفتی برگ میچیدی و بَه میدادی به توتو ازت میپرسیدم توتو دوست داری؟ سرتو تکون میدادی میگفتی " اوم " یعنی آره بعد براش بوس پرت میکردی
الهی مادر به قربون مهربونیااااات
6. این چند روز خوراکت : حریره بادوم،حریره پسته،نشاسته با آرد جو،سرلاک ===> با سرنگ
برنج خالی،ماکارونی،کباب،جوجه،املت =====> با دست
7. بیشتر از آب بازی شن بازی رو دوست داشتی و متاسفانه کلی نوش جان کردی و کلی هم سرمه شن کشیدی و پتو شن میکشیدیم روت که کلی حال میکردی
8. یک عدد قوطی وازلین و نصف کرم ضد آفتاب بچگانه نیز بدنتون نوش جان کردن برای جلوگیری از سوختگی که فقط خدارو شکر کمی از دستات سوخته و صورتو گردنو پاهات اصلا آفتاب سوخته نشدن فقط شن ها اذیتت کردن و بدنت خالهای قرمز رنگ زده گویا خارش ندارن چون عکس العملی نشون نمیدی
9. چیزی که تو این سفر خیلی منو خوشحال کرد این بود که میذاشتی راحت ازت عکس بگیرم میگفتم محمدعارف بخند سرتو کج میکردی رو شونت و لبخند شیرین و ملوسی میزدی و منتظر گرفتن عکس میشدی
به قربان قدو بالای رعنات
10. موقع برگشت اذیت میکردی خب تا حدودی حق داشتی دیگه از ماشین خسته شده بودی و هر بار که بابا میخواست پیاده بشه با تمام توان گریه میکردی و میخواستی بری بغلش حالا این به کنار باز رفتن تو ماشین هم خودش مکافاتی داشت کلی باید فیلم بازی میکردیم تا قبول کنی بری تو ماشین که اونم باز همراه گریه و جیغ فراوان شما بود
11. ساعت 12 شب حرکت کردیم به سمت تفرش که فوق العاده تو ماشین سرد بود خداروشکر یه پتو آوردم تو ماشین ولی شما نمیذاشتی بندازم روت کلا از پتو بدت میاد این شد که منو شما سرما خوردیم و تب و لرز شدیدی داریم رفتیم دکتر گفت دوره اش 5 روزست
ایشالا زودتر بگذره و خوب ِ خوب بشیم فعلا از دیروز که اومدیم به اندازه یه وعده غذا نخوردی چرا انقدر برای غذا خوردنت اذیتم میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
12. الان شما گل بهاریم با بابایی رفتی باغ عمو حبیب و جات حسابی تو بغلم خالیه راستش دلمم برات تنگ شده
ولی گفتیم بری که حالو هوات عوض بشه
13. راااستی لباسای پاییزی اومدن از دیشب لباس آستین دار با شلوار تنت کردم ایشالا همیشه تندرست باشی عزیز مامان ...... همیشه یادت باشه که یه دنیا دوستت دارم
14. خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم بابت همه چیز هزاران بار شکرت 
تعدادی از عکس ها :



عاشق این 3 تا عکستم چون میگفتم محمدعارف بخند عکس بگیرم و این ژستو میگرفتی 



اینم آقای سوئیچ به دست من . عاشق سوئیچ و کلید هستی



سفر شمال
