عارف جونعارف جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

کودکانه های محمدعارف

اولین شب دو نفره بدون حضور بابایی

1393/8/29 1:24
نویسنده : رفیق
200 بازدید
اشتراک گذاری

امشب بابا میخواست بره تهران و فقط عصر اومد یکم خوراکی و لوازم با خودش برد و رفت اون موقع شما لالا بودی و خدارو شکر که خواب بودی که اگه بیدار بودی به بابا اجازه رفتن نمیدادی یا میخواستی همراهش بری 

 

از ساعت 6 هر چند دقیقه یکبار یاد بابا میکردی و میگفتی : " مامااان؟ بابا؟ " منم هر بار جواب میدادم امشب بابا نمیاد ( یهو یاد اون تبلیغ ِ تلویزیون افتادم که بابا به گنجشک نگاه میکرد از پسرش میپرسید اون چیه خنده)

 

شب کسل کننده ای رو گذروندیم اصلا حال بازی کردن هر جفتمون نداشتیم ههههه کمی برات کتاب خوندم قایم موشک بازی ، قطار هوهو چی چی رو فقط بازی کردیم کمی هم رژه رفتیم تو خونه بقیه تایم رو شما مشغول شیر خوردن بودی شاکیخسته

 

ساعت 12و نیم شب رختخواب ها رو پهن کردم بخوابیم ( رختخواب بابا رو هم پهن کردم خجالت ) طبق معمول این چند شب ، کمی تو جای بابایی وول خوردی بعد اومدی بغلم در عین ناباوری در عرض ده دقیقه خوابت برد تازه اونم با کل برقای روشن خندونک

پسندها (4)

نظرات (1)

زهرا(مامان حنیفا)
1 آذر 93 13:34
وقتی بابا ها نیستن خیلی روزا کسل کننده می شه واقعا. ولی خوبه که زود و راحت خوابش برده
رفیق
پاسخ
اوهوم ... خداروشکر فردا شبش مامانم اینا اومدن وگرنه معلوم نبود چقدر بهونه بگیره .... با اینکه اصلا انتظارش نمیرفت زود خوابش برد ولی خودم تا 5 صبح بیدار بودم وبلاگ میخوندم