شروع خوب
سلام پسر عزیزم امشب بعد از مدتها اینترنت گرفتم از خیلی وقت پیش دلم میخواست برات یه وبلاگ درست کنم
خدا رو شکر امشب وقتش رسید خیلی خوشحالم فقط خداکنه همین شوق و ذوق همیشه بمونه نصفه نیمه رهاش نکنم
برای شروع از قبل از بوجود اومدنت مینوییسم : تیرماه سال ٩١ بود که رفتم خونه فاطمه دوستم خیلی با هم گپ زدیم نم نم حرفامون به بچه کشید که یهو هردو زدیم زیر گریه دیگه بدجوری دلمون بچه میخواست هیچوقت جمله فاطمه رو یادم نمیره گفت یعنی خدایا میشه سال دیگه بچه هامون با هم در حال بازی باشن خونه رو بهم بریزن
تو دلم غوغایی شد یهو ترسیدم گفتم خدایا نکنه من مادر نشم :(
در صورتی که شما دونه سیبو داشتم 
حدود ٤٠ روز از فاطمه خبر نداشتم چون حالم بد بود بالاخره عزمو جزم کردم بهش بزنگم دیدم ای دل غافل اونم دونه سیب داره :))
این شد که دیگه تقریبا هفته ای ٢-٣ بار باهم در ارتباط بودیم همش شما شادونه ها میحرفیدیم
دوران خیلی سختی بود بخصوص برای من چون هم تفرش تنها بودم هم خیلی پاییز زمستون سردی رو گذروندم ولی با تمام اینا خاطرات خیلی خوبی رو باهم داشتیم
تا اینکه عید ٩٢ رسید دیگه برای اومدنت نه تنها من بلکه عزیز اینا هم روز شماری میکردن تقریبا از ١٧ اسفند رفتم اراک خونه مامان
یه تقویم تو اتاق مامان بود دور ٢٠ فروردین با ٣٠ فروردین رو خط کشیده بود ٢٠تم نوبت زایمان من بود ٣٠هم عروسی دایی محمد
همش خدا خدامیکردم یا تا قبل از ١٣ بدینا بیای یا بعد از ١٣
اصلا دلم نمیخواست ١٣ بدر بدنیا بیای:))
خداروشکر هم همین شد شما نفسی ١٥ فروردین ساعت ٥و٤٥ دقیقه صبح بدنیا اومدی
برای اولین لحظه که دیدمت گفتم احسان ٢ بدنیا اومده خیلی شبیه بابا بودی
تپلی و سفید بودی البته باد بود
چون وزنت ٣٣٠٠ بود قدت خدارو شکر ٥٢ بود
بعد از بدنیا اومدنت تازه سختی ها بمن رو کرد چون شیر نداشتم
خیلی سخت بود خیلی خیلی خیلیییییییییییی
سختیش با نیود بابات چند برابر میشد بی رمق و رنگ پریده بودی البته منکه سر در نمیوردم اینو بقیه میگفتن همین بیشتر عذابم میداد
تا اینکه با خوردن انواع نوشیدنی و جوشونده شیرم روز ٨ اومد
١٤ روزه بودی که برات جشن گرفتیم و اقوام نزدیک اومدن
١٥ روزه بودی که تو جشن عروسی دایی محمد اولین عروسی زندگیت حضور داشتی
تازه داشتم یه نفس راحت میکشیدم که باباجونت تز داد شما رو ختنه کنیم 
در تازیخ ٢/٢/٩٢ ساعت ٦ عصر مطب دکتر حمیدرضا ساکی شما دوماد کوچولوی خونمون شدی
بابا فقط بخاطر اینکه تاریخش قشنگ بود این تز رو داد
باز هم استرس و گریه شروع شد بخاطر اینکه خیلی بد عمل شدی عفونت کردی که باعث شد برات میل بزنیم خیلی درد میکشیدی و منم همش گریه میکردم دو هفته تام طول کشید تا خوب شدی
تا ٤٠ روزگیت اراک بودیم عصر روز ٤٠ روزه به سرعت باد به سمت تفرش فرار کردم 
احساس میکردم با اینکه بی تجربه هستم ولی خونه خودمون خیلی راحت تر بچه داری میکنم
تا ٣ماه کولیک داشتی و وحشتناک گریه میکردی مخصوصا از ساعت ٨ تا ١٠ شب
روزها گذشت و تجربه های خوبی رو با هم پشت سر گذاشتیم
توی یه تقویم تمام ریز خاطرات رو برات نوشتم حتی تعداد حمام رفتناتو
عارفم رفیقم اینو دارم با بغض مینویسم تا حالا هیچکسو اندازه تو دوست نداشتم رفیقم با من رفیقی کن بهت محتاجم
دوستت دارم قشنگ مامان بیشتر از دیروز کمتر از فردا 
ساعت ١٠و نیم شبه خیلی داری نق میزنی بابا بنده خدا دیگه داره کم میاره برم نجاتش بدم


شروع خوب
