عارف جونعارف جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

کودکانه های محمدعارف

حرف زدن

دایره لغاتت هر روز داره بیشتر میشه و برای حرف زدن تلاش میکنی   امروز " حموم " رو به خوبی تلفظ کردی   "اَش " : چشم   " اَنام " : سلام   " آ اوو " : یعنی تموم شد. هر چیزی که تموم میشه مثل سی دی  و ... و یا بسته میشه مثل کتاب و ... میگی آ اوو  
14 آذر 1393

بالاخره امروز نتیجه داد

مدتهاست دارم باهات تمرین میکنم که اگه هر اسباب بازی جدیدی برداشتی بازی کنی ، اسباب بازی قبلی رو بری بذاری سرجاش   امروز حسابی بازی کردن تو اتاقت بهم چسبید چون بالاخره به آرزوم رسیدم   آفرین پسر خوبم    آخه همیشه همه اسباب بازیها رو میخواستی ولی دریغ از بازی کردن فقط یه نگاه بهشون میندازی و میندازیش زمین و دوباره یکی دیگه .... این روند ادامه داره تا زمانیکه خودت خسته بشی    وقتی هم کف اتاقت پر میشه دیگه از اونجا خوشت نمیاد و میخوای بزنی بیرون که منم حتما باید همراهیت کنم    منم فقط موقع خوابت میتونستم جمعشون کنم که وقتی هم میخوابی هزار تا برنامه برای خودم میریزم  &nbs...
3 آذر 1393

اولین شب دو نفره بدون حضور بابایی

امشب بابا میخواست بره تهران و فقط عصر اومد یکم خوراکی و لوازم با خودش برد و رفت اون موقع شما لالا بودی و خدارو شکر که خواب بودی که اگه بیدار بودی به بابا اجازه رفتن نمیدادی یا میخواستی همراهش بری    از ساعت 6 هر چند دقیقه یکبار یاد بابا میکردی و میگفتی : " مامااان؟ بابا؟ " منم هر بار جواب میدادم امشب بابا نمیاد ( یهو یاد اون تبلیغ ِ تلویزیون افتادم که بابا به گنجشک نگاه میکرد از پسرش میپرسید اون چیه )   شب کسل کننده ای رو گذروندیم اصلا حال بازی کردن هر جفتمون نداشتیم ههههه کمی برات کتاب خوندم قایم موشک بازی ، قطار هوهو چی چی رو فقط بازی کردیم کمی هم رژه رفتیم تو خونه بقیه تایم رو شما مشغول شیر خوردن...
29 آبان 1393

به چی فکر میکنی جوجه؟!

وقتی شیر میخوری غرق در افکارت میشی فقط یه جا رو نگاه میکنی حتی پلک هم نمیزنی    چقدر دلم میخواد بدونم به چی فکر میکنی شایدم اصلا به چیزی فکر نکنی ها ولی خوب ژستشو در میاری وروجک               ...
18 آبان 1393

در 19 ماهگی

میپرسیم اسمت چیه : میگی : " محمد "   اسبه میگه : " اسب "   کلاغ میگه : " قاااقااا "   قورباغه میگه : " قووو "   ماهی میگه : " آب آب "   گرگه میگه : " آوووو "   شیره میگه : " خخخخ "   شعر یه توپ دارم قلقلی رو تصویری انجام میدی   یعنی من میخونم شما با دستات نشون میدی من چی میگم خدارو شکر تونستم فیلمشو بگیرم    امسال محرم بلد بودی زنجیر بزنی ولی سینه زدن رو بیشتر دوست داشتی اونم دو دستی   قبول باشه پسرم   نماز خوندنت دیگه کم کم داره کامل میشه رکوع و قنو...
17 آبان 1393

رویش دندان های نهم و دهم

بعد از یه توقف طولاااانی بالاخره دندون های نهم و دهم سر بیرون آوردن ... ایشالا که اینا خراب نشن   از این 8 تا دندونت 4تاش نابوده   از بس تو شب شیر میخوری غیر از اونم زمانیکه تازه دندون در آورده بودی از هیچ چیزی برای گاز گرفتن دریغ نمیکردی  سنگ ، آهن ، چوب ، اسباب بازی  ، دستو پا :| ، شیشه خلاصه با این همه گاز گرفتن مینای یکی از دندوناتو کامل ریختی    تازه من قطره آهن بهت ندادم اگه اونو میدادم دیگه چی میشد      در کل مبارک دندونای آسیابت گل پسرم   اینا اولین دندونای آسیابت هست ( هرجفتشون از لثه های بالاست ) ...
17 آبان 1393

اودو

جدیدا هر کاری انجام میدی میگی " اودو "                                                 نمیدانم هر روز تو خوب تر و زیبا تر میشوی                                                                                                        &nbs...
25 مهر 1393

آموزش

دوست دارم بیشتر روز رو با هم بازی کنیم ریختو پاش کنیم جمع کنیم و خلاصه زندگی کنیم   ولی متاسفانه نمیدونم یا من بلد نیستم خوب باهات بازی کنم یا خودت تمایلی نشون نمیدی   البته شایدم هر جفتش باشه !!!   چند وقته بدجوری به سرم زده که با هم خاک بازی ، رنگ بازی ، آب بازی ، گِل بازی و خیلی بازیهای دیگه رو با هم تجربه کنیم   دیروز 4 صفحه رنگی با کلی اشیای رنگی آوردم که مثلا هر اشیاء رنگی رو روی صفحه رنگی خودش بذاریم ولی نشد که نشد    شما که فقط یه نیم نگاه به کارای من کردی بعدشم همه رو پرت کردی اینور اونور نمیدونم شاید به بازی خیلی هیجان ندادم    امروز دو تایی رفتیم حموم که ...
21 مهر 1393

555 روزگیت مبارک پسرم

ایشالا عمری بلند و باعزت داشته باشی گل ِ مامان    شنبه جشن 555 روزگیتو گرفتیم دوست داشتم خودم کیکشو میپختم ولی چون درگیر واکسنت بودیم دیگه وقت نشد   گفتیم رو کیک بنویسه 555 روزگیت مبارک فروشنده قنادی هم قبول کرد کیک رو بست آوردیم خونه دیدیم خراب شده   فقط 555 مونده بود بقیش درهم برهم شده بود اصلا قابل خوندن نبود    دیگه ماهم بیخیال گفتیم همینشم غنیمته سریع شروع کردیم عکس گرفتن آخه نمیذاشتی میخواستی فشفشه های رو کیک رو برداری ، انگشت بزنی به کیک    خلاصه ما هم برای اینکه زودتر به مراد دلت برسی در عرض 5 دقیقه سر و ته جشن رو بهم آوردیم و کیک رفت تو یخچال   ...
20 مهر 1393

18 ماهگی

بالاخره تونستم بعد از مدتها بیام      دوشنبه شب 14 مهر رفتیم اراک که صبحش بریم قدو وزن و واکسن ، خدارو هزار مرتبه شکر این ماه خیلی خوب رشد کرده بودی    قدت : 82           وزنت : 700-11    ولی واکسنت رو همون روز نزد و گفت چهارشنبه بیایید برای همین منو شما اراک موندیم و بابا رفت تفرش   تقریبا ساعت 10 واکسن هات انجام شد تا 1 اذیت نشدی ولی ساعت 1 به بعد واااااای خیلی درد داشتی اصلا از بغل پایین نمیومدی و پات هم باید یه جوری تو دستمون میگرفتیم که تو فشار نباشه خیلی خیلی درد داشتی   شبش بابا اومد تا ساعت 2 خوابیدی رو زمین ولی 2 به بعد نوبتی با بابا...
20 مهر 1393