عارف جونعارف جون، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

کودکانه های محمدعارف

تکرار این روزها

اول اسم این پست رو گذاشتم متفرقه این روزها وقتی نوشتمش دیدم اینا که هر روز روزی چند بار تکرار میشه چطور میتونه اونوقت متفرقه باشه بخاطر همین بعد از تایید دوباره ویرایش کردم و اسم پست رو عوض کردم   علاقه خاصی به بهم ریختن داری فرقی نداره چه چیزی باشه مثلا: بهم ریختن تو کابینت  خالی کردن برنج از توی سطل و گاهی خوردن اونها ( کلا برنج خشک رو بیشتر و بهتر از برنج پخته شده میخوری ) بیرون ریختن کفشها از جاکفشی ریختن کتابها از کتابخونه رختو پاش حسااااااابی سی دی ها و میز پی سی ( اینکارو خیلی خیلی دوست داری و لذت میبری عجیب! ) ریختن لباسها از بند آویز و باز کردن تای لباسها دیگه از کمد لباس و اسباب بازیهای خود...
29 مرداد 1393

هفتمین سالگرد ازدواج

حاصل 7 سال زندگی مشترک یه آقا پسر گل که دقیقا در 7 ساله شدن زندگیمون 1 سال و 3ماه و 19 روز سن داره خداجون ممنونم ازت دیشب با موتور دوست بابا رفتیم رستوران که چه فیلمایی سرمون در نیومد ... رفتنی که لنگه چپ کفش شاخ نبات افتاد خدا رو شکر زود متوجه شدیم و سریع دور زدیم برش داشتیم وقتی رسیدیم رستوران که نزدیک 30 نفر از رستوران داشتن میومدن بیرون  ما هم گفتیم لابد میز ترتمیز نداره بیخیال اینجا بشیم بریم یه جای دیگه یه بنده خدایی اونجا افطاری و شام داده بود برای همین شلوغ بود وگرنه اینجا این همه ازدحام عجیبه :)) از داخل اشاره کردن بفرمایید جا هست رفتیم نشستیم از اون اول تا آخر که خواست غذا حاضر بشه شما آقاپسملی همش نق زدی و اِه اِه ک...
4 مرداد 1393

اردکِ بابا

 از اوایل تیر ماه تعطیلی بابا بود حدود 2-3 هفته ای بابایی شدی البته از کوچیکی 3-4 ماهگیت بابایی بودی ولی این اواخر دیگه حساااابی بابایی شدی طوریکه صدات میزنیم اردک ِ بابا  آخه بابا یه قدم تو خونه برداره سریعا شما قلقلی خان هم پشت سرش میری و وای به اون وقتی که بابا بخواد بره بیرون حریف گریه هات نمیشیم البته بیشتر دلمون میسوزه و بیشتر اوقات بابا بیچاره بالاجبار شما رو با خودش میبره  پسرم اگه نوشتم به اجبار بخاطر اینکه ماه رمضونه و خب 15 ساعت روزه داری دیگه خیلی تاب و تحمل برای دَدَ رفتن نمیزاره بازم با تمام این شرایط حواس مامان بابا حسابی به شاخ نباتشون هست و حتما هفته ای 2-3 بار رو پارک میبریمت ولی آخر شبها  &nb...
31 تير 1393

ماه عسل

ماه عسل برنامه ویژه ماه مبارک رمضان هست که با اجرای احسان علیخانی نزدیکای افطار پخش میشه این روزا برنامه هاش با روان آدم بازی میکنه امشب که یه مادر و دختر رو دعوت کرده بودن که واقعا خودِ معجزه بود داستانش:خانمی که از بچگی دچار فلج اطفال بوده تا اینکه ازدواج میکنه عمل های پیاپی ای رو انجام میده که همین باعث میشه بدتر بشه قبل از ازدواج با عصا راه میرفته ولی بعلت عمل های زیاد دیگه ویلچری میشه و همین قضیه باعث میشه شوهرش بعد از 3 سال زندگی مشترک ازش بخواد از هم جدا بشن بعد از مدتی این خانم میره بیمارستان عیادت یکی از اقوام اونجا با مردی برخورد میکنه که یه دختر 6 ماهه داشته و عمل بینایی انجام داده و کلی ناله و فغان میکرده خانم به اون ...
27 تير 1393

پاتوق

سلام نفس مامان  الهی قربونت بشم که شدی همه ی زندگی مامان خب لابد پیش خودت میگی چقدر مامانم خجستست آخه این موقع شب وقت وبلاگ اومدنه!! :)) امروز درگیر گردو بادوم شما پسملی بودم که آسیاب کنم برای غذاتون برای همین تو روز نتونستم سحری درست کنم بعد از افطارم جات خالی رفتم حموم آب بازی :> برای همین الان مشغول حاضر کردن سبزی پلو با ماهی هستم گفتم تا برنج دم بکشه بیام پاتوق همیشگی  مامانی نمیدونی این وبلاگت چه آرامشی برام داره یه جورایی دلم میخواد اگه وقت کنم هر روز بیام اینجا ، خاطره با شما قندعسل هم که زیااااااده عزیزکم تقریبا هر روز بیشتر از روز قبل سعی میکنی حرف بزنی در واقع هر چیزی میگیم یه کلمشو خوشت بیاد با اصوات خ...
27 تير 1393

شب قدر

سلام قلقلی مامان ... امشب اولین شب قدر ماه مبارک رمضانه و سال دومی هست که انشاءالله شبهای قدر مامان رو همراهی میکنی پارسال که دو شبش رو مسافرت بودیم شب سوم هم تفرش بودیم که اینجا فقط دعا و قرآن میخونن عزاداری نمیکنن بخاطر همین خیلی صفا نداره  آخه مامانی من دوست دارم تو این شب ها حتما گریه کنم چون با گریه دلِ آدم صیقل داده میشه یه طورایی آدم احساس سبکی میکنه  خب امشب رو که تفرش هستیم خدا قسمت کنه دو شب قدر بعدی رو میریم اراک  فعلا داریم کم کم خودمون رو برای امشب آماده میکنیم شما عزیز خونه با باباجون رفتی حمام تا غسل احیاء بکنی این اولین غسل احیاء زندگیت هست   انشاءالله قبول باشه پسرم دوستت دارم  ...
25 تير 1393

قد و وزن 15 ماهگی

متاسفانه رشد چندانی نداشتی قدت که همون سر قد ِ یکسالگیت مونده بود وزنت هم فقط 500 گرم اضافه شده بود قد : 78 وزن : 10،500 نمیدونم علتش ندادن قطره آهن ِ یا راه افتادن و فعالیت زیاد یا هردو یا هیچکدام !
23 تير 1393

میز غذا خوری

از اونجائیکه شما اصلا تمایلی به غذا خوردن نشون نمیدی هر بار مکان غذا خوردنتون عوض میشه یه مدت جلو کلبه میخوردی با اسباب بازیهای داخلش سرگرم بودی منم با خیال راحت بهت غذا میدادم یه مدت هم خیلی آقا شده بودی کنار سفره بدون اینکه بیای وسط سفره و ریختو پاش کنی فقط با بطری آب بازی میکردی یا یه تیکه سبزی میدادم دستت اونو میخوردی منم وسطش بهت غذا میدادم یه مدتی هم فقط جلو کشو غذا میخوردی یا کشو آشپزخونه یا کشو کمدت و اما این بار سینک ظرفشویی رو بعنوان میز غذا خوری دوست داری خب کاریش هم نمیتونم بکنم وقتی به آسونی غذا نمیخوری مجبورم دنبال راه حل باشم یبار گذاشتمت اونجا آب بازی کنی همینطوریکه سرگرمبودی گفتم ببینم غذا میخوره دیدم ماشالا ی...
10 تير 1393

کارهای عزیز دلم در پارک

سرسره بازی  از نظر شما یعنی محکم چسبیدن به سرسره و سر نخوردن ولی بشدت تقاضا کردن از بابا که دونه دونه پله ها رو بره بالا و سر بخوره و شما قندو نبات هم حسابی کیف کنی و بخندی تاب بازی یعنی دستات آزاد ِ آزاد باشه هر کاری خواستی بکنی و حاضر نمیشی زنجیر ِ تابو بگیری که یکیمون باید خودتو بگیریم یکی هم تابو هل بده که فکر کنم کلا این تاب بازی برای شما یه اسم دیگه ای داره چون این که از نظر ما تاب بازی نیست :| :)) الا کلنگ که کلا مزخرفترین بازی برات محسوب میشه  چرخونک هم که فقط یه دورش کیف میده خب دیگه پارک ما بیشتر از این چیزی نداره کلا ما نسل سوخته ایم نه خودمون بچه بودیم پارک درست حسابی ای داشتیم نه برای بچه هامون پ...
10 تير 1393