بی خوابی و خاطره کودکی بابا
امشب داشتیم از رفتارات تو پارک صحبت میکردیم و غش غش میخندیدم و قربون صدقت میرفتیم که نمیدونم چی شد از کجا به خاطرات بچگی بابا رسیدیم بعدهم کلی در مورد آینده شما حرفیدیم انقدر این حرفا ذهنمو درگیر کرد که بد جور خوابو از سرم پرونده هر چی فکر کردم دیدم فقط با نوشتن آروم میشم و اما خاطره بابا : میگفت سوم ابتدایی بودم گونیا لازم داشتم یه 10 تومنی از جیب بابا برداشتم رفتم گونیا خریدم وقتی بابام دید گفت از کجا آوردی گفتم از جیبت برداشتم بابا هم گونیا رو جلو چشمم شکست و گفت بار آخرت باشه دست کردی جیبم منکه بعد از شنیدنش دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم ولی بابا احسان میگه اتفاقا بابام بهترین کارو کرد بمن درس داد که برای بدست آوردن هر...
نویسنده :
رفیق
3:32



